تبليغاتX
فلسفه

فلسفه

پرسش پارسایی تفکر است

تنها

تنهایم

تنها

و چنانم که گویی زخمه هایِ درد بر چهره ی روحم وحشیانه پنجه می کشد. از خویشتن خویشم به خود پناه می برم  اما خویشتنم بر من از همه کس بیگانه تر می نماید! کجایم من؟ کی گم شده ام؟ نفرین کدامین خدا آیا دامنم را گرفته است که چنین گمراهم، و به کدامین سوی آیا می باید راه بسپارم.  از این دوزخ ابدی روح آیا گریزراهی هست؟ موش کوری را مانم سرگشته در میان دالان های پر پیچ و توی روح، و ای گیلگمش آواره، ای مَغضوب خدایان، سرگشتگی ات را اکنون نیک، به جان درمی یابم و در می کشم، در این غار تیره و تار تنهایی از فرازنای قرون و روزگاران می بینم که تو چه بسیار بی کس و تنها و بی یاوری بوده ای و من نیز چون تو ... "آوخ"! . از این آتش سوزان دردبار روح، از این سنگباران و سنگسار گدازان جان، در این نومیدی بی فرجام، در این جا که نه راه پیش است در پیش و نه راه پس است در پس ........

آه!

---

""چون درختی اَندر اَقصای زمستانم""! اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:24  توسط سوفیا  | 

از متن قبلی

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

 

تقدیم به مشتی اسمال

پینوشت 4- یادم آمد که چیزی را فراموش کرده ام و آن درست همان بیتی بود که مرا به نوشتن درباره ی حافظ سوق داده بود. حافظ در بیتی می گوید

"از  دل تنگ گُنه کار بر آرم آهی

کاتش اَندر گُنه آدم و حوا فکنم"

 

فراتر گفته شد که دوزخ در شعر حافظ به دوزخ تبعید شده است ، باید این را هم بیفزایم که پاره ای از عارفان دبستان عرفان عاشقانه، گر چه نتوانسته اند دوزخ را از متن اندیشه هایشان تبعید کنند اما با نیایش هایشان کوشیده اند که خدای دوزخ آفرین را به محاکمه بنشینند، آنان در اوج فرازیدن روحشان، از خدا می خواهند که اگر بناست آدمیزادگان را از برای گناهان خوارمایه شان به دوزخ برد پس چه بهتر که بار گناه را از دوش بسیاران بردارد و آن را بر دوش آنان اندازد،  بدین­سان که در برابر همه­ی کسانی که آرزویشان سرنگون شدن گناهکاران در قَعر دوزخ است این عارفان دستِ نیایش به درگاه خداوند فرا می برند و آرزو می نمایند که: "ای کاش من به جای همه ی آدمیان درد سوختن در آتش جهنم را به جان می خریدم".

از این جاست که ابوالحسن خرقانی عارف بزرگ ایرانزمین گفته است:

 

"کاشکی بَدَلِ همه خلق، من بِمُردمی تا خلق را مرگ نبايستی ديد. کاشکی حسابِ همه خلق با من بکردی تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد".

 

 راست است که بِسیاری از این عارفان هَنوز هَم خود و کردارهای خود در پیوند با خدا را، با سنجه ی شریعت می سنجند اما چنین اندیشه­هایی در برابر "کینه"­ای که شریعتمداران و زهدمنشان، نسبت به گناه و گناهکاران، به نمایش می­گذارند، نشان­دهنده­ی فرا رفتن عارفان ایرانزمین از کینه و بیزاری نسبت به انسان و گناهان اوست، دوزخِ جاودانه، از دیدِ و در احساس (این) عارفان ایران­زمین نه داد که بیدادی جاودانه است، این آیینه­هایِ عِشق خداوندی به انسان، چنان از احساسِ دردِ سوختن جاودانه­یِ انسان در دوزخ سوخته اند، و جان­شان چنان از دردِ خَشم خداوندی به انسان، گُداخته و زبانه کشیده است، که به عنوانِ جانشینان خدا بَر زمین، خداوندانه از دَردهای هولبار شِکنجه­یِ انسان در دوزخ تاب از کَف نهاده اند. مُهم نیست که این عارفان بیداد بودنِ آفرینشِ دوزخ را به زبان آورده و در سَرزنش آن سُخنی بر زبان رانده باشند یا نه، مُهم هَمان احساسِ دردِ سورناک اینان از سوختن آفریدگانِ خدا در دوزخ است. آنان در جایگاه جانشینان خدا بر زمین (نمودگاران عشق خدایی) در اوج عروج­شان به ساحت مُحبت خداوندی چنان خدایسان گشته اند که خدا از زبان آنان بر خود شوریده و بَر خود ناسپاس شده است، خود خدا از چَشم این عارفان سوگوارِ درد انسان شده است! خدا از زبانِِ این عارفان بر خود کافر شده است، آیا این که خدا در اندیشه­ی این عارفان بر خود شوریده و دوزخ را بیدادی دیده "مایه ی سرفرازی همه شورشیان" تاریخ نیست، و اینها آیا همان "اسراری"  نیستند که "حلاج" ها را به سبب آن ها بر سر دار می کردند. و ایا همه شریعتمدارانی که به تفسیرهای خود چاشنی عرفانی می افزایند، توانسته اند به این اوج ها یعنی سرزنش افرینش دوزخ برسند یا آیا اینان توانسته اند ذره ای از طعم محبت خداوندی حتا به انسان­های گناهکار را بچشند و دریابند، آیا اینان که چماق و تازیانه، را "راهنمایندگان" انسان به سوی خدا شناخته اند، آیا می دانند که هدف فَرجامین شیطان هم، همانا به "تازیانه و آتش سپردن" انسان هاست! و آنان که مزه یِ درد تازیانه و چماق را  به دردباران و دردداران جامعه می نوشانند آیا رهروان شیطان نیستند؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 18:3  توسط سوفیا  | 

کودکانه!

 

در سِتایش باده: و تَبعید دوزخ از شِعر حافظ

پيشكش به  

به ابراهیم ابریشمی  

 

 

بچه که بودیم، هَمین روزهای آغازین مِهر ولوله ای درمان می انداخت و به دنبال "سیب ترشه" (زالزالک) با هَمه ی ترس و لرز و واهمه مان از پدر و مادرها روانه ی کوه و تپه های روستای زیبایمان می شدیم، در آن جا غولی وحشتناک که بیشتر به "سمندون" می­مانست و فرضعلی (فضلعلی) می نامیدم اش هَماره با سگ های قوی هیکل اش بر سر راهمان سبز می شد و یک نعره اش بسنده بود که ده ها تن از ما کودکان جسور را برماند و از بالای تپه ها به دره ها سَرازیر کند، همین که فریاد بر می آمد که "فرضعلی" دارد می آید، دست و پایمان را گم می کردیم و باری را که از "سِف تُرشه" برداشته بودیم فرو می هشتیم، پای به فرار می نهادیم و هر طور هست به سنگی و صخره ای پناه می بردیم و عَطای "سِف ترشه ها" را به لقایشان می بخشیدیم و بعد هم خدای را سپاس می گفتیم که در دامِ فرضعلی دیو گرفتار نیامده ایم، سپس تر فَهمیدم که این دیوِ آدمخواره که نعره اش کوه ها را هم از جای بر می کند مردی کوتوله است که از قَضا بسیار هم ترسو است!

آن روزها روزهای طُرفه ای بودند مَست از مِیِ زندگی، شاد می خوردیم و شاد می نوشیدیم، اگر چه زخم و زخمه های سهمگین زندگی دست کم بر دوش من کم هم نبودند، می شد که گاه از فرط بینوایی و چیزهای دیگری که در اینجا نمی توانم ازشان سخن رانم  درد پنجه در گلویم می انداخت و کارد به استخوانم می رساند تا بدانجا که به گمانم من از کمشمار کودکانی بودم که در همان خردسالی به خودکشی می اندیشیدم، بماند!

خویِ آدمیزاد است که هَماره اُمیدش را در آینده بجوید و شادی اش را در گذشته، و گذشته را با همه دردها و رنج و شکنج هایش چنان بیاراید که گویی زیباتر از آن چیزی در میان نبوده است، روزی سروش عزیزم – دایی گرانمایه ام- می گفت اما "نیک که می اندیشم می بینم ما گذشته ی زیبایی هم نداشته ام" از آن پس تا چندی هُنرم این شد که این گفته ی داییانه ی او را بازگویم و بازگویم تا این که دردِ شهرنشین شدن و تنها ماندن و دور شدن از آب و خاک روستایمان جان بر لبم آورد و به ستوهم آورد و در به یاد آوردن آن چه بر ما می رفت بی تابم کرد و چندی است خاطره ی شیرین آن سیب های ترش و دزدی های کودکانه از بوستان ها و کوچه باغ های روستا و بالارفتن از درخت ها و عشق های پاک و بی آلایش  و ... دَمی رهایم نمی کند،  به هر حال حَسرت به دل یک لحظه از آن لحظه های پر فُروغ و مَستانه مانده ام و در این غُربتی که در آن ما را نه راه پیش و است نه راه پس، در شرایطی که تا گردن در لجنزار "قِسط" فرو رفته ایم آن هم فقط به جرم خریدن یک خانه و سَرپناهی که هیچ گاه درد بی سرپناهی درونی مرا درمان نمی کند (بی خانمانی ای درونی که شاید به گفته ی فروید برآمده از هشیاری ناشاد من به سبب ناکامی های دوران کودکی باشد)، آری در این روزها خود را هَمدوش "غُربت" حافِظ شیرازی و خدایِ مست اش می بینم که پارسایان و "زاهدان خودبین" این دیار، راه را بر پای نهادن او در "دِیر مغان" بسته اند و با "ملامت" هایشان، به هر چیز و همه چیز رنگ سیاهی و سوگ و غَم زده اند و المنت الله در میکده ها را بسته اند و خَراباتی را که نمایانگاه مستی و شوریدگی هنرمندانه و آفریدگارانه ی  اوست را به گورستانی مانند گردانیده اند هَمچون  هَمان "مسجدی" که ساکنان حَرم ستر و عفاف ملکوت و در راسشان شیطان (سًر سلسله ی همه ی زاهدان ) در آن پیوسته به روی و ریا مشغولند و چندان که گویی روز داوری را باور نمی دارند پیوسته با خون مردمان  در شیشه کردن ها در کار قلب و دغل کردن در کار داورند!

داشتم می گفتم کودکی طُرفه ای داشتیم، پیشتر امکانات همزیستی و با هم بودن در این دیار بیشتر بود، این روزها از آن جا که مادیات دینی راه را بر زندگیِ صادقانه بَسته است و بِسیاران در اثرِ فِشار زندگی از همدیگر دور اُفتاده اند و گسیختن را برتر از پیوستن به دیگران نهاده ا ند، راه ها همه به خود آدم پایان می گیرند، خودی که در اثر نیامیختن درست با دیگران، با خود به بیگانگی گراییده است، چرا که زندگانی راستین روحی تنها در سایه ی همزیستی مهر آمیز با دیگران دستیاب می شود. با این همه، کسانی که بر خلاف آمد عادت بنا بود که نه "تنها دنیا که آخرتمان را هم آباد کنند" راه های زیستن را چندان بر ما تنگ گَردانیده اند، که بر سَر هر کوره راهی به دنبال آب باریکه ای می گردیم که با آن بتوانیم سَر کنیم و در چنین شَرایطی است که در سَرزمینی که "اهورایی" می خوانیم اش انسان به قول هابز به گرگ انسان بدل شده است و ما ناساز با آموزه های کانت از هیچ کوششی برای سوار شدن بر دیگران دریغ نمی ورزیم. مُرداب فساد و ارتشا همه را در خود فرو می خورد و ریشه های زشتی و پلیدی را در جان ما چنان می تند، که روز به روز دل به هم زن تر می شویم، جنبه ی تهوع آور تر موضوع اما آن است که با آن که پلیدی سَر تا پایمان را فَراگرفته است از خود دچار دل آشوبه هم نمی شویم!

اوه! به کجا می روم - باری گاه می شد که وقت برگشتن از کوه ها با پِسرکانی که چند سالی از ما بزرگتر بودند همدوش و همنشین می شدیم و اینان برای این که پَرهیب ترس را به جانمان اندازند شروع می کردند از "جن" و "غیبی" و "مَردَزِما" (مَرد آزمای) سُخن راندن! آقا یزدان که اکنون در چِرکزار اعتیاد فرو رفته، با آن هیکل خِپل و گنده و با آن قیافه ای که خودبخود خنده دار بود چه رسد به آن زمانی که به طنازی و جوک گویی و شیرین بازی می پرداخت، آش را شورِ شورِ شورِ می کرد چندان که هنگام نزدیک شدن به حمام روستا به وقت گرگ و میش  آنقدر ترسیده بودیم که چشمانمان را می بستیم و به سرعت تندباد! از کنار حمام به طرف خانه می گریختیم حمامی که "توشان" (آتشخانه) و مُرده شوی خانه اش بزم-گاه  و سوگ-گاه و آشیانگاه "جنیان" و "غِیویان" (غیبیان) خونین چشم و زشت روی و دِهشتبار بود، از همه خوش سُخن تر اما آقا هِمت بود، آقا همتی که پدرش در روزهای آغازِ انقلاب از سَرِ شاه دوستی عکس خمینی را در همان زمانی که دیگران –یعنی بزرگترهای ما- در ماه می دیدند به شمشیر از هم دریده بود و شب هنگام به وقت خواب، امام به دیدارش آمده بود و او را به سزای کردار ناسزاوارش رسانده بود و کار او را به توبه کشانده بود! باری آقا همت ما یکبار از ظهور امام زمان می گفت که آسمان قرمز می شود و امام زمان با شمشیرش سر می رسد و سَر هَمه ی ما گناهکاران را به ضربه ی تیغ اش فرو می اندازد و این که سپس به دست مردی یک چشم کشته می شود، همان موقع گمان می کردم که این امام زمان بیرحم چگونه امام زمانی است و در همان عالم کودکانه با خود می اندیشیدم مبادا من هَمان کِسی باشم که امام زمان را می کُشد، و سپس از اثر این اندیشه ها لَرزه بر اندامم می اُفتاد و به سُرخی غروب بر فَراز گردنه ی "وِزمستان" (وزم گونه ای درخت است که در مَنطقه ی ما می روید) خیره می شدم و در اندیشه های دور و دِراز فرو می شدم، یک بار دیگر بحث اش این بود که کی می داند زور حضرت علی بیشتر است یا زور رُستم، گمانم همه مان در دل، می دانستیم که زورِ رستم بیشتر است اما از آن جا که مذهب در همان کودکی هم کار خود را با دلِ ساده اندیش آدمی خوب  انجام می هد همه ناگزیر می گفتیم که البته هیچ کس را یارای در اُفتادن با حضرت علی نیست. سِپس آقا هِمتِ داستانسرای ما شروع می کرد به گفتن داستانی از این دست که یک روز حَضرت علی و رستم سَر شاخ شده اند و حضرت علی با همه ی جوانی اش اجازه داده که رستم تا می تواند سَراسر روز کوشش کند و زور خود را بیازماید، اما در پایان حضرت شان رستم را با یک دَست از زمین بلند می کند و به آسمان می اندازد و به درخواست خود او فرشتگان از افتادن و کوبیده شدن اش بر زمین باز می دارند، این روزها حِین پژوهشهایم در زمینه مذهب ناگاه دریافتم که آقا هِمت ما پر بیراه هم نمی گفته و سخنان اش در مورد کُشتی گِرفتن حَضرت علی و رستم دَستان حقیقت داشته است!

شاید هم چیزی که سبب شد پَس از چندی دَست به نوشتن بَرم همین داستانِ کُشتی گرفتن این دو پهلوانِ نامی باشد. داستان از این قرار است که به روزگاری که داستان مَشروطه و مَشروطه گرایی و میهن خواهی در ایران باز هَم نام این پهلوان نامی میهن ما را بلند کرده بود و ایرانخواهی خون تازه ای در رگ های ایرانیان، علیه استعمار گران روس و انگلیس انداخته بود کولونی شیخ و آخوند که نمی توانست و نمی تواند هیچ کس را جُز سرور زور-داران! هر دو جهان را به چشم بزرگی ببیند و بشناسد، می کوشد پشت این پهلوان نامی میهن مان را هم به دستان مُرتضی علی به خاک بمالاند و از آن طُرفه تر رستم را هم شیعه گرداند، از آن پس در بسیاری از نقالی هایی که درباره ی رُستم سخن رانده می شده، رستم در آغاز هر نبردی بسم الله می گوید و به ویژه هنگام نبرد با اکوان دیو و دیو سفید اصطلاح "یا علی" را بر زبان می راند، و فاصله ی زمانی میان حضرت علی و رستم هم طبقِ معمول همه ی مُعجزات شیعی چون معجزه ی ولادت حَضرت ولی عصر یا بنا نهادن مَسجد جمکران، با خواب و رویا بَرداشته می شود، بدین سان که رستم در همان روزگاران پیشدادی به دَست حیدر کرار شیعه می شود و از آن پس بسم الله و یا علی از زبان اش نمی افتد!

 

پینوشت1-

پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم!

من خُدایِ حافِظ را خُدایی مَست و سُتودنی یافته ام. این خدا با هیچ چیزِ زمینی بیگانه نیست، با هیچ چیز اِنسانی بیگانه نیست، نه تنها بیگانه نیست که این خودِ اوست که رنگِ مَستی و شور را به جَهان آفریده شده اش زده است، و رنگِ مِی و مَستی و شَراب را بر همه ی هستی اش نَقش کرده است چَندان که گویی  می خواسته با آفریدنِ جهان، زیبا رویی "خَوی کرده" را  که جامی از مِی ارغوانی در دست دارد و چَمان راهِ چمن و دَشت و دَمن در پیش گرفته است را بیاراید، حافظ در باغ و چمن و لاله و بلبل و سَرو سَهی و صِنوبر چیزی جُز نقش مَستی آفرینده ی خدایی نمی بیند و خدای او جُز خُدای زیبایی ها نیست،

 

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فِسق

داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم!

 

از هَمین روست که هَر چه از چشم انداز انسانی نَقش زِشتی و پلیدی می گیرد در شعر حافِظ غایب است و از همین روست که دوزخ در شعر حافظ به دوزخ تبعید می شود! هیچ کُجا، در شِعر حافظ اثری از این چهره ی دوزخ آفرین خدایِ قرآن دیده نمی شود گویی حافظ رنگ زشتی و خَشم را از روی خدای خود شُسته است و خدایی تازه و از آنِ خویش آفریده است، خدایی شورانگیز، که زیباتر و افسون کننده تر از همه ی خدایان تاریخ است خدایی که، جبروتِ کروبیِ عالم بالای خویش را که نشیمنگاه زاهدان و پارسایان و فرشتگان "عیب جو" و "ملامت گر" است را مَلال آور دیده و پیرهن چاک و غزلخوان و صُراحی در دست، به بالین زمین و زمینیان آمده و با نرگس مست و عربده جوی و لب غنچه وار افسون کننده و افسوس کننده اش  با آنان – این عاشقان دیرینه اش- به شادخواری و می گساری پرداخته است:

 

در دیر مُغان آمد یارم قدحی در دست

مَست از مِی و می خواران از نَرگس مست اش مَست!

 

"ملامت گو" چه در یابد میانِ عاشق و مَعشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی!

 

دوش از "مسجد" سوی "مِی خانه" آمد یارِ ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟!

 

حافظ دُرست هَمان زمانی دوزخ و خدای دوزخ آفرین را از شِعر و از متن جَهان­بینی عارفانه ی خویش تبعید می کند که دانته الیگیری در کار سرودن "کُمدی الهی" است و شاید برتری حافِظ ما نسبت به دانته ی دوزخ آفرین و هًمه ی دوزخ آفرینان دیگر در هَمین باشد. حافظ "توبه شکن" که "توبه کاران"  را بارها عیب کرده است

 

من که عیب "توبه کاران" کرده ام بارها

توبه از مِی وقت گل دیوانه باشم گر کنم.

 

در همه چیز هَمان رنگِ مَستی خدایی را می بیند، جهان را جز صورت دیگری از خدای مَست خویش نمی بیند و خدایی که او نقش می کند نه تنها خدایی "جَبار و قَهار" نیست بلکه به صورت، زنی زیباروی و پیرهن چاک را  می ماند، که به هُنر شوخ و شنگی و افسونگری و طنازی  هم آراسته است چندان که گاه سر به سر حافظ می گزارد و با "بی وفایی" هایش او را اندوهگین می سازد.

 

گفتمش آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت دیوانه ی کیست؟

 

دی می شد و گفتم صَنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عَهد وفا نیست!

 

پینوشت 2- در شِعر حافظ تن و جان به زبان نیچه ای در هم دویده و حسانیت و روحانیت چنان در هم آمیخته اند که گویی دو گوهر یکسانند، در این جا دیگر خبری از جدایی روح از نیستان نیست، چرا که از دید حافظ جایگاه راستین روح انسان در همین زمینی و خراباتی است که مایه همه ی مَستی و شور و نیاز و سوز و گُداز اوست، عالم فرشتگی یعنی همان نیستانی که مولوی آروزی بازگشت بدان را داشت از دیدِ حافظ جایگاه فرشتگان عشق نشناسی است که گوش نامحرم شان جای پیغام سروش نیست. از همین روست که می گوید حتا اگر امکان برگشت دوباره ای به خرابات باشد  من از دست زدن به آن گناه نخستین سر باز نمی زنم چون من همین انسان رند و خاکی و مَستم و جُز این نتوانم بود.

 

در خرابات مُغان گر گذر افتد بازم

حاصل خرقه و سجاده روان دربازم

حلقه ی "توبه" گر امروز چون زُهاد زنم

خازن میکده فردا نکند در بازم!

تیر ترکشی که حافظ به زاهد می زند حتا از پُتک های نیچه ای نیز تیز تر و بُرنده تر است، چرا که حَقیقتِ زهد در اندیشه های نیچه کار را در فرجام به "مرگِ خدا" می کشاند اما خُدای مَستِ حافظ پارسایان و حتا بزرگترین شان ابلیس را با آن همه عبادت های دراز و پردامنه از چشم می اندازد و با آدمیانِ رند هم پیاله می شود آنان که برانند

 

که مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که

در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

پینوشت 3- هیچ تفسیری، تفسیر فَرجامین از یک متن نیست، اما همه کسانی که شعر حافظ را چونان شعر یک نفر، زاهد و پارسا همچون سنایی یا مولوی در "مثنوی و معنوی" تعبیر می کنند ناگزیرند یا همه ابیاتی که در شعر حافظ پیوندی تنانی و جسمانی را تداعی می کنند به همان معنای روزمره اش تفسیر کنند یا این که ناگزیرند مصراع هایی چون این را که "با تو تا روز خُفتنم هَوس است"  را به هم آغوشی خدا و حافظ تعبیر کنند! طبیعتاً زاهدان و زهد فروشان به چنین تفسیری دل نمی سپارند، اما در برابر، پذیرش خدای حافظ هچمون یک خدای مَست، راه را به سوی آن چهره زیبای زندگی یعنی چهره ای که در آن انسان شادی و شور و سرور را در همین دنیا پاس می دارد و آن را به جای سوگ و عزا می نشاند، می گشاید. بدین ترتیب، شعر حافظ در این زمانه بی آن که نیاز باشد حافظ را به یک ماتریالیست دو اتشه دگر گردانیم می تواند به عنوان آلترناتیوی پنداشته شود در برابر این فرهنگ مرثیه و سوگ و عزا که رنگ روی و ریا و زهد فروشی و گرانجانی را بر هم چیز بر زده است. حافظ در برابر آن چهره زهدی که زاهدان و واعظان جلوگره در منابر به خود می گیرند (هم آنان که در خلوت ان کار دیگر می کنند و ان توبه فرمایانی که خود کمتر توبه می کنند) فاش می گوید:

میخواره و رندیم و نظر باز

وانکس که چو ما نیست در این شهر کدامست؟

 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سر گُل اندام حرام است.

 

و چنین است که در نکوهش "رقیبان" و "دشمنان" (عدو) در همدلی با انسان های عادی کوچه و بازار، و آنان که گناه بزرگ شان نوشیدن خون انگور است نه خون مردم می نویسد:

 

اگر چه باده فرحبحش باد گل بیز است

به بانگ چنگ مخور مِی که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عیش کوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

همچون چشم صراحی زمانه خونریز است

به آب دیده بشوییم خرقه ها از می

که موسم ورع و روزگار پرهیز است!

یا

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

...

چه شود گر من تو یک دو قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این نه عیب است کز آن خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست؟

 

یا در نقد صوفی و محتسب ریاکار می نویسد:

من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه انک

مغبچه ای ز هر طرف میزندم به چنگ دف

بیخبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده به دست و لا تحف

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد

پاردمش دراز بار آن حَیَوان خوش علف!

با این همه حافظ در برابر  همه خدنگ افکنی های  زاهد و در برابر همه ی خار در چشم افکندن های او چیزی جز این بیت را در آستین ندارد:

عدو چو تیغ کشد ما سپر بیندازیم

که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست!

مطلبی مرتبط با این متن نگاشته ام در اینجا:http://bonyadfalsafe.blogfa.com/post-26.aspx

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:40  توسط سوفیا  | 

1

 

این وبلاگ چیزی بیش از یک ارشیو نیست. ارشیو مقالاتی که من خوانده ام و می خوانم. شاید رهگذری بتواند بر حسب تصادف از این مقالات سودی ببرد. در این حد خانه ی من به روی خوانندگان گشوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 12:59  توسط سوفیا  |